Enemys Embrsce [ part 38 ]

+ چه قوانینی؟

- وقتی وارد مهمونی شدیم..
به حرفام گوش میدی و از من فاصله نمیگیری.
بدون اینکه به من بگی، با کسی هم‌صحبت نشو.
اگر کسی درباره‌ی رابطمون پرسید؛ بگو پارتنرمی.
و در آخر...
اگر فرناندو رو دیدی، به هیچ عنوان بهش نزدیک نشو.

سرم رو تکون دادم.
بعد پرسیدم:

+ حتما لازمه بگم "پارتنر"؟ نمیشه به جاش بگم همکار؟

- اگه بگی پارتنر؛ هم مجبور نیستی بهونه ای برای موضوع همکاریمون بیاری ، هم کسی جرعت نمیکنه آسیبی بهت بزنه.

+ خیله خب.

و به سمت اتاق رفتم.
اول رفتم حموم. بعد شروع کردم به گشتن دنبال لباس.
که بین رگال یه لباس خیلی نظرم رو جلب کرد.(اسلاید۲)

برش داشتم و به سمت آینه گرفتمش.

خدمتکار با لبخند گفت: خیلی بهتون میاد!

+ به نظرت برای امشب زیاد جلب توجه نمی‌کنه؟

خدمتکار: به نظرم اشکالی نداره.
ارباب یه آدم مهم تو مهمونیه؛ و شما که قراره همراهیش کنین هم باید خاص به نظر بیاین.

دوباره به خودم تو آینه نگاه کردم .
شاید.. اشتباه نمیگفت.

آماده شدنم چند ساعت طول کشید.
اما بالاخره تموم شد.

تو آینه با ذوق به خودم نگاه میکردم.
انگار یه آدم دیگه روبه روم ایستاده بود.

صدای تقه در اومد.

+ بله؟

کای داخل اومد.

کای: خانم میلر! اماده اید؟
رئیس پایین منتظرتونن.

+ بله.

لیام با یه کت و شلوار مشکی و شیک پایین ایستاده بود.(اسلاید ۳)

موقع پایین اومدن از پله صدای کفش پاشنه بلندم می‌پیچید.
همین باعث شد لیام سرش رو به سمتم برگردونه.

بهم خیره مونده بود.
توی نگاهش چیزی بود که متوجهش نمی‌شدم.
تعجب یا تحسین؟

روبه روش ایستادم.

هنوز بدون اینکه حرفی بزنه بهم نگاه می‌کرد.

سرمو پایین انداختم.
+ فکرکنم زیاده روی کردم. ببخش..

نزاشت حرفمو کامل کنم.

- نه، خوبه! میتونیم بریم.

توی حیاط یه ماشین رولزرویس پارک شده بود و پشتش حدود شیش تا جی‌کلس بود که بادیگارد ها توی اون ها سوار شده بودن.

کای در عقب رولزرویس رو برای لیام باز کرد.
لیام بهم اشاره کرد اول سوارشم.
بعدِ من لیام سوار شد و حرکت کردیم.

توی راه چشمم به منظره‌ی بیرون بود.
دلشوره عجیبی داشتم.

صدای لیام باعث شد به سمتش برگردم.

- قبل از اینکه برسیم، یه چیز دیگه..

+ باز هم قانون؟

- نه. فقط سعی کن اضطرابت رو کنترل کنی.

+ من مضطرب نیستم.

نگاه کوتاهی بهم انداخت.
- پس اینقدر دامنت رو تو دستت مچاله نکن.

با تعجب به دستم نگاه کردم.
ناخودآگاه پارچه‌ی لباسم رو بین انگشتام گرفته بودم.
سریع دستم رو رها کردم.
نباید بزارم زبانِ‌ بدنم دلشورم رو نشون بده.

دوباره به بیرون خیره شدم تا کنی حواسم رو پرت کنم.
کم‌کم متوجه شدم داریم به یه عمارت نزدیگ میشین.

رسیدیم جلوی ورودی.
همین که دروازه باز شد وسعت و زیباییه عمارت هم معلوم شد.

ماشین وایساد.

یکی از بادیگار ها ، درِ سمت لیام رو باز کرد.
لیام پیاده شد و دستش رو به سمتم دراز کرد.
آروم دستش رو گرفتم و پیاده شدم.

بعد گرمای دستش رو روی پهلوم حس کردم.

قراره امشب نقش بازی کنیم . پس باید عادت کنم.

همراه چندتا از بادیگارد ها به سمت در ورودی قدم برداشتیم.

در باز شد.

داخل خیلی بزرگ و شلوغ بود. درست مثل مهمونی های پرشکوه مافیایی.

صدای پیانو از گوشه سالن به گوش می‌رسید.
بعضی ها در حال رقصیدن بودن و بعضی هم دور میز نشسته بودن و صحبت میکردن.

وقتی وارد شدیم صدای صحبت قطع شد. تمام نگاه هارو روی خودم حس میکردم.
بعد چند ثانیه صدای زمزمه بلند شد. معلوم بود راجب چی حرف می‌زدن.... من.
اما به روی خودم نیاوردم و با لبخندِ کمرنگی که روی صورتم بود، کنار لیام قدم برمی‌داشتم.

به سمت طبقه دوم رفتیم.

اونجا خیلی خلوت‌تر بود. معلوم بود بیشتر رئسا اونجان .

همین که رسیدیم بالا لیام با لبخندی ملیح شروع کرد به احوال پرسی با چند نفر.

یکدفعه خُلقِش عوض شد. انگار اخلاق جدیش فقط برای منه.
دیدگاه ها (۳)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁸عصر..خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کر...

چند پارتی (درخواستی)

پارت ۴۳

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

پارت ۱۸ #پشت غرورتصبح روز بعد، اِما زودتر از همیشه از خونه ب...

My professorChapter:2Part:109"ساعت ۸:۴۵"لباسمو انتخاب کردم و...

پارت ۵ 🎀ویو آلیاصبح، چون عادت داشتم ساعت پنج بیدار بشم، چشم‌...

ثبت‌ شده با دوربین خودم 🎥✨🤍اجازه نمی دادن که گل بیاریم یه نف...

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

part 14یه ماشین گرفتم و رفتم سمت خونه رسیدم مستقیم رفتم تو ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط